سايت خبري تحليلي انديشه ها : زيبايي‌ هولناك
یکشنبه، 3 اسفند 1399 - 18:50 کد خبر:95419
سايت خبري تحليلي انديشه ها:
نقاش از سرخ روي سرخ و انباشتگي تصوير، رسيده بود به تكه‌هاي بريده بومِ روي چارچوب. مي‌خواست وجهي ديگر از بودن را تجربه كند. قاب‌ها كه كنار هم چيده شد و بوم‌ها كه پهلو به پهلوي هم ايستاد، كشف شد كه همه‌اش حديث بوم را تهي‌كردن بوده و آفريدن بدني بدون اندام.
 20 سال از اولين نمايشگاه «آزاده رزاق‌دوست» گذشته و اين هنرمند در چهارمين دهه زندگي‌اش، همچنان سوداي آفريدن و بازآفريدن دارد؛ با اين تفاوت كه در كارهاي تازه‌اش قلب‌هاي آشناي هميشگي‌اش را مي‌بُرَد و از داخل بوم‌هاي قديمي‌اش بيرون مي‌آورد. آن قلب‌ها را از داخل آن بدن‌ها درمي‌آورَد و روي بوم جديدي كه سفيد و خام است و در ذهنِ اكنونش، مي‌چسباند. در يكي از روزهاي بهمن 99 به ديدار او رفتم. پيش از آغاز گفت‌وگو، لحظاتي به هم‌صحبتي با شهريار احمدي گذشت. درحالي‌كه در آتليه رزاق‌دوست در معيت احمدي به تماشاي تابلوهاي جديد اين هنرمند نشسته بوديم، اين شعر والاس استيونس مدام در ذهنم تكرار مي‌شد، «اندوه بِزداي از دلِ تلخت/ كه ماتم شادش نكند/ َزهر در ظلمت رويد/ غنچه‌هاي سياهش/ در آب اشك سر زند/ سببِ شاهوار هستي/ خيال،/ يگانه واقعيتِ اين جهان خيالي/ تنهايت مي‌گذارد/ با او كه هيچ افسانه‌اي به سويش پَر نمي‌كشد/ و تو را نيشتر مرگي در جان است». انگار در تقاطع رنج، فقدان و عشق ايستاده بوديم.
‌‌‌
‌تعدادي از آثار مجموعه جديدتان را در فضاي مجازي مي‌ديدم. فكر مي‌كنم در اين تجربيات، به سمت نوعي تخريب رفته‌ايد؛ چرا؟
از زماني كه آموزش هنر را از هنرستان شروع كردم اين ذهنيت در من بود و انتخاب من زيبايي به مفهوم رايج آن نبود. حركت به سمت ويراني و زوال در همان زمان يادگيري نقاشي در هنرستان در من وجود داشت. كارهايم از همان ابتدا، متفاوت با ديگر همكلاسي‌هايم بود. يادم مي‌آيد سال سوم هنرستان بايد نقاشي‌اي را از يك نقاش معروف انتخاب و آن را كپي مي‌كرديم. بچه‌ها اغلب كارهاي شاداب و براي مثال كار هنرمنداني چون پيكاسو را كپي مي‌كردند. انتخاب من، «كودك در حال مرگ» اثر «ايليا رپين» بود. آن كودك در واقع دختر خود نقاش بود كه سل گرفته و در حال مرگ بود. آن كار بسيار برايم كشش و جذابيت داشت و من با لذت آن را كپي و ارتباطي دروني با آن برقرار كردم. در واقع اين احساسي است كه از گذشته با من بوده و همين‌طور در دوره جديد كارهايم بيشتر شده است.
‌در واقع در كارهاي جديد از فضاي دو‌بعدي فاصله گرفته‌ايد...
بله و البته اتفاق هولناك‌تر و نامتعارف‌تري در نقاشي‌ها افتاده است. اين دوره، در روند كاري‌ام پيش مي‌رود و فضاي آن انتخاب‌شده نبوده است.
‌نام مجموعه جديدتان چيست؟
فيگور سرباز.
‌ فضاهاي خالي مشخصه تابلوهاي شماست. شما در كارهايتان فقط به عناصر بصري اكتفا نمي‌كنيد، بلكه به فضاي پيرامون هم بها مي‌دهيد و در واقع به تابلو اجازه تنفس مي‌دهيد. چطور به اين تلقي رسيديد؟ آيا در مجموعه «فيگور سرباز» هم اين رويكرد ديده مي‌شود؟
كارهاي جديدم كه همه‌اش فضاي خالي است! فضايي كه نيست، ولي چون خالي است به شدت هست. در اين كارها فريم چوبي چارچوب كه به واسطه بدنه چارچوب وجود دارد، خود به موضوع كار بدل شده است. خود چوب‌ اينجا براي من حكم اسكلت يك بدن را دارد. در كار‌هاي جديد، فرم‌هاي عمودي و افقي بدنه چارچوب همانند همان خط‌هاي آبي‌رنگي كه با مداد در بعضي نقاشي‌هاي قبليم ديده مي‌شود، در اين كارها به شكلي جسماني و از نوع خود بدن و چيزي كه نقاشي در آن اتفاق مي‌افتد وجود دارد. در كارهاي اين مجموعه، اسكلت چارچوب و بومي كه به‌مثابه پوست بريده و پاره شده تقريبا موضوع اصلي است كه به چالش كشيده مي‌شود.
‌گونه‌اي سه‌بعدي‌كردن فضاي دو‌بعدي؟
بله، برخوردم قدري مفهومي‌تر شده است. البته اين كارها پنج ماه قبل از نمايشگاهم در «گالري شيرين» در سال 97 شروع شد. تاريخ كارها مربوط به سال 2018 است. در اين كارها من قلب‌هايي را كه دركارهاي قبلي‌ام بود (كارهاي 2008) بريدم و از داخل بوم‌هاي قديمي بيرون آوردم. آن قلب‌ها را از داخل آن بدن‌هاي گذشته درآوردم و روي بوم جديدي كه سفيد و خام است و در واقع ذهن اكنون من، چسباندم.
‌شبيه كاري كه يك جراح در پيوند قلب انجام مي‌دهد... .
بله؛ و آن نقاشي‌هاي قديمي كه اين قلب‌ها را از داخلشان بريده و جدا كرده بودم دوباره روي يك بوم جديد چسباندم كه خود آن فرم قلب خالي و تهي، روي بوم سفيد خام ديگر، نمايان‌كننده جسمي جديد شد. اين اتفاق خيلي براي من جذاب بود؛ هم از لحاظ تصويري و هم مفهومي. قلبي را كه بريده بودم گذاشتم روي يك بوم جديد و آن نقاشي بازمانده از اين رفتار كه جاي قلب خالي شده بود، خود تبديل به كار جديد ديگري شد. در واقع در اين تصاوير انگار با يك نا‌قلب روبه‌رو مي‌شويم. حتي فكر مي‌كنم اين كارها در يك فضاي خالي بايد نمايش داده شود، نه اينكه در فضاي گالري، بلكه حتي ممكن است مدل نمايش آنها نيز فرق كند. آن عواطفي كه باعث مي‌شود من به اين شكل كار كنم و آن شعري كه محرك من مي‌شود تا يك‌جور فقدان عواطف را نشان دهم، باعث مي‌شود اين عواطف اين‌گونه و به شكل رفتاري خشن، خود را نشان دهد.
‌شما در آثارتان دلبستگي خاصي به ميراث ادبي رمانتيك داريد؟
بله. شعري كه باعث شد اين مجموعه آخر را با قدرت بيشتري پيش ببرم، «زيبايي‌شناسي شر» نام دارد كه البته در دوره ادبي رمانتيك جاي نمي‌گيرد و از «والاس استيونس» شاعر مدرن آمريكايي است. اين شعر درباره سرباز است؛ كسي كه به جنگ مي‌رود و در آنجا مي‌تواند شبيه يك قهرمان باشد. استيونس عنوان اين شعر را از «بودلر» مي‌گيرد و خودِ اين ديالكتيك بين بودلر شاعر دوره رمانتيك و شعر استيونس برايم بسيار جذاب بود. اين شعر درباره بدن سرباز، خون و زخم و بدن تكه‌تكه، عاطفه و فقدان جسم است. اين‌ مفاهيم در اين مجموعه جديدم معنا پيدا مي‌كند. خودِ سرباز هم در فارسي معناي موسعي دارد، مثل زخم سرباز يا بدني كه سر ندارد.
‌شايد به يك اعتبار بتوانيم اين سرباز را به‌مثابه كارگر مفاهيم دلوزي هم در نظر بگيريم. مفهومي كه دلوز مخصوصا درباره ادبيات به كار مي‌برد و مي‌گويد هر كسي در ادبيات كارگري و عملگي مي‌كند. چنان كه در اين شعر مي‌بينيم در ادبيات هم اين قهرمان به وجود مي‌آيد. اين مفهوم دلوزي ارتباط خيلي نزديكي با فرم‌هايي كه شما در كارهايتان خلق مي‌كنيد دارد؛ يعني بدن بدون اندام. در اين كارها نمي‌دانيم با گُل سروكار داريم يا با بخشي از بدن. از اينها گذشته مي‌خواهم بدانم در كارهاي شما شعر، تقويت‌كننده فضا و حس‌و‌حال كارهايتان است يا منبع الهام؟
شما رؤيايي مي‌بينيد كه توضيحش براي ديگري خيلي دشوار است. از اين جهت از رؤيا نام مي‌برم كه در آن، اتفاق و موقعيت‌ها عادي و واقعي نيست؛ زمان در آن دستخوش تغيير است، غروب خورشيد عجيب و هولناك است، دريا وسيع و توفاني است و من با زبان و ‌كلمات اين رؤيا را مي‌توانم براي شما توصيف كنم. شعر براي من مانند آن زباني است كه بخواهم با آن براي شما اين رؤيا را تعريف كنم؛ يعني زبان و شعر، پُلي است كه من مي‌توانم روي آن بايستم و بگويم من اينجا ايستاده‌ام. در نقاشي بسيار سخت است به اين مفاهيم دست پيدا كنيد؛ چراكه بسيار محدود و دوبعدي است. آن شعر به من قوتي مي‌دهد كه همه‌چيز برايم خيلي ملموس و نزديك باشد و دست‌كم با آن شعر به مخاطب بگويم كه من دارم اين مفاهيم را نقاشي مي‌كنم؛ بنابراين فقط الهام نيست، خيلي گسترده‌تر است. اين شعرها انگار نوري مي‌اندازند بر تاريكي. وقتي درباره شعرها و شاعران و نقدهايي كه به آنها شده مي‌خوانم، احساس مي‌كنم ذهنيت خودم از طريق آنها بيان مي‌شود؛ مثلا وقتي كتاب «شعر مدرن از بودلر تا استيونس» را كه مراد فرهادپور نوشته مي‌خواندم، احساس مي‌كردم حرف‌هاي من در آن زده شده است. اين در حالي است كه هنگام اجراي اين نقاشي‌ها من آن كتاب را نخوانده بودم. در اين كتاب نويسنده به اين اشاره مي‌كند كه چرا والاس استيونس درباره فضاي تهي شعر مي‌گويد و اگر يك درخت را توصيف مي‌كند منظورش فقدان آن درخت است. من بدون اينكه اين متن‌ها را خوانده باشم و بدون آنكه بدانم والاس استيونس اين نگاه و ذهنيت را دارد، دقيقا به بيان همين ذهنيت در نقاشي‌هايم رسيده‌ام. در دوره‌اي از كارهايم شعرهاي بودلر محركم بود و حالا هم استيونس با فضاي تهي، تروما يا روان زخمي كه در شعرهايش هست. مصداق آفتاب آمد دليل آفتاب همين است. در واقع شعر برايم خيلي مهم است. سال 2016 نمايشگاهي در لندن داشتم با عنوان «دستور يك شعر»؛ در اين نمايشگاه كارهايم بيشتر تحت تأثير اشعار ويليام بليك بود. براي مخاطبان غير ايراني جالب بود كه يك نقاش ايراني با تأثير از يك شاعر انگليسي با آن خصوصيات و آن نگاه رمانتيك، نقاشي كرده است. ۱۲ سال پيش كه در سوئيس نمايشگاه داشتم، موسيقي‌دان و آهنگ‌سازي به نام پيتر سيبورن  (Peter Seabourne) به من پيام داد كه كارهايت را ديده‌ام و آهنگي به نام «سمفوني رزها» دارم كه مشابهت‌هايي بين آن و كارهايت مي‌بينم و در آن آهنگ از شعرهاي ويليام ييتز الهام گرفته‌ام. اين شعر را براي من فرستاد و فضاي آن شعر خيلي برايم دلنشين بود. معتقد بود فضاي كارهايم خيلي با فضاهاي كارهايش هماهنگ است و به‌ويژه مجموعه سرخ بيمارِ من بازتابي بصري از «سمفوني رزها»ي اوست. براي طرح روي جلد دو سي‌دي از كارهايش نقاشي‌هاي مجموعه سرخ بيمار و نامه‌هاي من را انتخاب كرد. در يكي از اجراهايش در بازل هم يكي از كارهاي من را روي پرده به شكل ديجيتال به نمايش گذاشت.
‌كارهاي شما توأمان برانگيزاننده جذبه و هراس در قالب نقاشي‌اند؛ به سياق شعر بودلر كه فكر مي‌كنم شاعر مورد علاقه شماست. بااين‌حال آيا با اين تعبير موافق هستيد كه كفه هراس و وحشت در كارهاي اخيرتان سنگين‌تر شده است؟
من اسمش را وحشت نمي‌گذارم، يك‌جور درون‌گرايي يا تجربه روحي و رواني است؛ يك تروما كه در كار من خود را بيشتر نشان مي‌دهد. ما اين اواخر انيميشن «روح» را براي پسرم سام گرفتيم. سام مدام فكر مي‌كرد كه اين انيميشن ترسناك است چون موضوع آن روح است. يك لحظه به ذهنم رسيد كه چرا آدم‌ها از گذشته چنين تصور مي‌كنند كه حس ترسناكي نسبت به روح دارند؟ مثلا روح گُل. مي‌خواهم بگويم برداشت ما نسبت به چيزهاي پنهان هميشه توأم با ترس و وحشت است. اين ترس و وحشت كه شما به آن اشاره مي‌كنيد به اين خاطر وحشتناك به نظر مي‌رسد كه تجربه‌اي بسيار سخت، دروني و پنهان است؛ به‌‌ويژه در نقاشي. هيچ‌كس انتظار آن را ندارد كه وقتي مقابل يك تابلو مي‌ايستد همان لحظه احساساتش غليان كند. بيشتر به نظر من يك‌جور زيبايي‌ِ هولناك است. مثل مفهوم هيولا كه اساسا ماده بي‌شكل است و چون بي‌شكل است، ناشناخته است و به خاطر اين ناشناختگي، هولناك است. يك نوع زيبايي ناشناخته كه از فرط عاطفي‌بودن خيلي شديد، كسي سراغ آن نمي‌رود؛ مثل مرگ فرزند، مرگ عزيزان يا عاشق‌شدن. عاشق‌شدن آدم را به وحشت مي‌اندازد. شايد منظور از آن هراسي كه شما از آن نام مي‌بريد جذبه عشقي هولناك باشد، ولي به معناي يك اتفاق بد يا خشم نيست. شايد هم به‌خاطر علاقه شديدي باشد كه من به خون و جراحي دارم. تجربه شخصي خودم نسبت به خون، بدن، جراحت و بيماري هولناك نيست.
‌شايد يك‌جور Sublime باشد؛ يك‌جور والايش، مثل ستيغ يك كوه كه هراس‌انگيز و زيباست... .
به نظر بقيه گويا خيلي هولناك مي‌آيد، ولي براي من اين هولناكي دلنشين است. من زماني سوداي يك پرفورمنس داشتم كه قرار بود خون، با تزريق يك واحد خون به دست يك كودك با چهره‌اي معصوم وارد بدنش شود و با يك جراحت از دست ديگرش، خون از بدنش خارج شود. ذهنيتي كه من را به سمت اين ديدگاه سوق مي‌دهد اين است كه خون وارد بدن كودك مي‌شود و عواطف آن را تبديل به خون پاك مي‌كند. در واقع اين فرايند، موتور محركه ذهن من در تمام كارهايم است.
‌در مجموعه معروفتان «گل سرخ بيمار» هم رنگ سرخ، الهام و نمادي از اهميت خون است؛ خوني كه خود نماد حيات و زندگي است... .
اين عنوان خيلي كمك كرد تا من اين فضا را از طريق گل سرخ بهتر به تصوير بكشم. حس اكسپرسيو قوي دارد ضمن آنكه گل، لطيف و ميراست و خيلي زود از بين مي‌رود. ما مرگ را در گل زودتر از ديگر موجودات مي‌بينيم. گل سرخ همه آن عواطف و بيانگري را كه خون دارد، داراست. موضوع شعر كه درباره گل سرخ بيمار است و «سرخ بيمار» هم مي‌توان آن را ترجمه كرد، خيلي نزديك به چيزي است كه هميشه در ذهن من بوده. اين شعر ويليام بليك باعث شد با علاقه بيشتري به سمت گل كشيده شوم؛ گلي كه بيمار و در حال نابودي است و در عين حال مي‌تواند قلب باشد و قلب عاطفي‌ترين بخش وجود ماست. بله قلبي كه در زير قفسه استخواني سينه بدن ماست و ما هيچ‌گاه نمي‌توانيم آن را لمس كنيم. در مجموعه «فيگور سرباز» وقتي اين فرم قلب را از بوم در‌مي‌آورم مثل اين مي‌ماند كه اين قلب را با خنجر يا چاقو از آن بدن و از زير استخوان بيرون مي‌كشم. تجربه اين رفتار برايم بسيار وصف‌ناشدني است. در مورد گل سرخ هم بايد بگويم كه در كارهايم بيشتر برخوردي آبستره با آنها مي‌شود، لكه خوني است كه ما مي‌توانيم بگوييم گل سرخ. در نوجواني آرماني‌ترين تصوير نقاشي در ذهن من، گل سرخ بود؛ قبل از آنكه نقاشي را شروع كنم. من زماني كه مي‌خواستم وارد هنرستان شوم سوداي اين را داشتم كه يك گل سرخ خيلي شاداب و قرمز را در آسمانِ آبي بكشم؛ منتها نمي‌دانستم كه سالوادور دالي قبلا آن را نقاشي كرده است، منظورم همان تابلوي معروف «رؤياي گل سرخ» است. بعد از آنكه در هنرستان اين اثر را در كتابي ديدم يك‌دفعه خشكم زد. دقيقا آن چيزي را داشتم مي‌ديدم كه هميشه در ذهن من بود.
‌در واقع شما مي‌خواستيد به آن غايتي از زيبايي و عاطفي‌بودن برسيد و در عين حال از اين جهت گل را به قلب تشبيه مي‌كنيد كه گل لايه‌لايه است و خصوصيات فرم زنانه‌اي دارد. گل در واقع هيچ چيز نيست جز لايه‌هايي تهي روي يكديگر. آيا شما با زنانه‌بودن كاريتان موافق‌ايد؟
من زماني در مقابل اين برداشت از كارهايم موضع مي‌گرفتم؛ ولي بعد ديدم كه در كارهاي هنرمندان زن ديگر هم اين حس زنانه ديده مي‌شود. نكته‌اي كه مي‌خواستم درباره گل بگويم، اين است كه من هيچ‌گاه ياد ندارم كه نشسته باشم و گل سرخ را ساخت‌وساز كرده باشم. البته يكي، دو بار گل نرگس را ساخته‌ام؛ در همان سال‌هاي دوم و سوم هنرستان، ولي هيچ‌گاه زيبايي تصويري گل سرخ برايم مهم نبوده، مهم آن چيزي است كه پشت فرم و رنگ آن قرار دارد. در آثار سال‌هاي 2015 و 2016 مجموعه‌اي با عنوان «در توفان گل سرخ» كار كردم كه انتخاب من از عنوان يكي از شعرهاي باخمن بود. در آن كارها به‌طور ناخودآگاه، گل‌ها به شكل تكرار‌شونده گلبرگ گل‌ها رفت؛ ولي به شكلي شديدا اكسپرسيو، همچون توده‌اي كه مدام انرژي توليد مي‌كند و حالت توده‌اي به شكل تار عنكبوتي دارد. در كتابي خواندم كه اين فرم و فضا همان انرژي مادر و نمود انرژي زنانه است كه ياد كارهاي لوئيز بورژوا افتادم، همان كار عنكبوت بزرگ كه خيلي اين حس در آن پررنگ است. يا جايي خواندم كه درباره گل سرخ نوشته شده بود سمبل يك نوع جاودانگي است و از آنجا كه فرم آن شبيه جام است، مي‌تواند تمثيلي از خون مسيح باشد. خود خون، فرم جام و گل سرخ پيوندهاي نزديكي با هم دارند. در مجموعه «نامه‌ها» يكي، دو تا كار اجرا كردم كه بيشتر سطح بوم خوني بود. عنوان آن كارها را گذاشتم «ورق شرابي من» كه عنوان يكي از شعرهاي رنه شار است. آن خون، شبيه شراب بود و آن نامه، نامه‌اي عاشقانه و شرابي كه روي كاغذ ريخته.
‌در نگاه اول در انتخاب رنگ‌هايتان تنوع رنگي به چشم نمي‌خورد؛ در حالي كه واقعا اين تنوع رنگي وجود دارد و با دقت در آنها طيف‌هاي مختلفي از رنگ قرمز در كارهايتان ديده مي‌شود. اين جزئي‌نگري در انتخاب طيف‌هاي مختلف يك رنگ واحد از كجا نشئت مي‌گيرد؟
خيلي مفهومي است و انتخابي در كار نبوده. من تلاش كردم در دوره‌اي از اين رويكرد دور شوم و در مجموعه «سايه‌هاي عدن» اين اتفاق افتاد؛ ولي بعد از آن به شدتي عميق‌تر و بيشتر سرخي در كارهايم ادامه يافت. سرخ، رنگي است كه انگار هيچ‌وقت نمي‌توانم تصور كنم كه با اين رنگ كار نكنم يا تُناليته رنگي‌ام را تغيير دهم چون موضوع كار من همين سرخي است كه مثل خون است. مثل اينكه مجسمه‌ساز در طول حيات هنري‌اش از برنز استفاده كند؛ طبيعتا هيچ‌كس به او نمي‌گويد چرا اين فلز را انتخاب كردي و چرا با گچ كار نكردي.
‌فكر مي‌كنيد بيننده آثارتان متوجه اين حساسيت و جزئي‌نگري شما در انتخاب طيف‌هاي مختلف يك رنگ مي‌شود؟
يك موزيسين قطعا و خيلي بيشتر از يك نقاش اين موضوع را درمي‌يابد. مخاطب من اگر نقاش درون‌گرا و عاطفي‌اي باشد اين حساسيت را درمي‌يابد. ولي مخاطب اگر به لحاظ روحي حساس نباشد يا مفهوم در نقاشي برايش اهميت نداشته باشد، ممكن است ارتباط برقرار نكند يا اين تنوع رنگي را تشخيص ندهد. البته مخاطبان غربي قرابت بيشتري با اين كارها دارند. در نمايشگاه‌هايي كه در كشورهاي اروپايي داشته‌ام يك اثر هم نبوده كه فروخته نشود. با مخاطبان اروپايي كه درباره نقاشي‌ها صحبت مي‌كنيم، انگار درباره يك چيز آشنا حرف مي‌زنيم. در نمايشگاهي كه اواخر سال 2016 در سوفيا‌گالري لندن داشتم بازخوردهاي مثبتي در رسانه‌ها ديدم. نقدهاي خيلي خوبي هم بر آن نمايشگاه نوشته شد.
‌آخرين نمايشگاه انفرادي شما سال 97 در گالري شيرين برگزار شد و اين اواخر هم مجددا در نمايشگاه گروهي «سخت‌پوست» در گالري شيرين شركت كرديد. آيا به‌زودي بايد منتظر نمايشگاه بعدي‌تان از مجموعه «فيگور سرباز» باشيم؟
فعلا در حال كاركردن روي اين مجموعه هستم. بايد ببينم چه اتفاقي مي‌افتد. عجله‌اي براي نمايش آن ندارم.