سايت خبري تحليلي انديشه ها : خلاصه كتاب و فايل صوتي كتاب كم نظير و تحول ساز"چراملتهاشكست ميخورند"
شنبه، 17 آبان 1399 - 09:22 کد خبر:93966
در اين كتاب نقش بي نظير قانون اساسي در رشد يا افول كشورها و ملت ها به نحو ارزشمند و ستودني تشريح مي شود. مثالهاي متعددي در اين كتاب تشريح مي شوند از جمله كره شمالي و كره جنوبي با فرهنگ و تاريخ و جغرافيا و ملت مشترك يا دو شهر نوگالس آريزونا و سورنا و آلمان شرقي و غربي و ...


سايت خبري تحليلي انديشه ها:

 

فايل صوتي كتاب كم نظير و تحول ساز و بسيار آموزنده" چرا ملت ها شكست مي خورند" را اينجا مشاهده فرمائيد

 

خلاصه كتاب چرا ملتها شكست ميخورند

 

خيلي از كتاب خون ها اين كتاب رو مطالعه كردند و ما هم قصد داريم هم براي اين دسته از افراد و هم براي كساني كه اين كتاب رو نخوندن، خلاصه كتاب چرا ملتها شكست ميخورند رو در اين مقاله بررسي كنيم و به ذكر مفصلي از اون بپردازيم. مطمئنم كه اين خلاصه كتاب چرا ملتها شكست ميخورند ، خيلي به كارتون مياد و در اون مطالبي گفته شده كه ميتونه خيلي جذاب، كمك كننده، انگيزه بخش و مفيد باشه. پس به اگر وقت كافي رو براي خوندن اين كتاب نداري، بهت توصيه ميكنم حتما خلاصه كتاب چرا ملتها شكست ميخورند رو اينجا بخوني؛ چون وقتي اين خلاصه رو بخوني انگار كل كتاب رو خوندي.

خلاصه كتاب چرا ملتها شكست ميخورند

تا به حال اين سوال برايتان پيش آمده كه چرا ملت ها با شكست مواجه مي شوند؟ و يا پيروزي پايدار ندارند؟ علل شكست ها جوامع توسعه يافته چيست؟ چرا بعضي از ملت ها هم چنان فقير و بعضي همچنان ثرتمند باقي مانده اند؟ چرا جوامع با عواملي  نظير: فقر و ثروت، سلامت و بيماري، جغرافيا، سياست و اقتصاد و … از هم متمايز ميشوند؟

امروز در اين خصوص، با خلاصه كتاب چرا ملتها شكست ميخورند اثر سالها تحقيق دارون عجم اوغلو و جيمز رابينسوناز پر فروش ترين كتاب هاي زمينه توسعه در سال هاي اخير، ضمن بررسي و نقد آن، با شما جهت بررسي علل شكست و پيروزي جوامع، همراه خواهيم بود. كتاب، در تلاش است اصلي ترين پرسش سياست و اقتصاد جهاني را پاسخ دهد، طوري كه براي عموم روشن شود كه “چرا برخي جوامع، مثلا مالي با توجه به علم و دانش روز دنيا در حال ويراني مي باشد، در عين حال كشوري مثل نروژ، روز به روز در حال توسعه است.”

اين كتاب، نهادها را به عنوان مهم ترين عوامل در مسير توسعه مي داند.

بر هيچ يك از ما پوشيده نيست كه در جهاني مملو از نابرابري، زندگي مي كنيم، از مشاغل، ميزان رفاه و سلامتي، بهداشت و آموزش گرفته تا وضعيت جاده ها، آب و برق و فاضلاب و … تا به حال به اين موضوع فكر كرده ايد، چرا گاهي برخي از مردم از زادگاه خود مهاجرت مي كنند يا فكر مهاجرت قانوني يا غير قانوني در سر دارند؟ پاسخ اينجاست كه دلايل مختلفي عامل اصلي اين تصميم مي شوند، نظير: ناراضي بودن، غم و حسرت، نفرت نسبت به وضعيت موجود در كشور، بالا بردن سطح كيفي زندگي خويش، افزايش استانداردهاي زندگي اش در كشورهاي ديگر نسبت به كشور خودش، رونق و رفاه بيشتر، پيامدهاي سياسي و … پاسخ به اين سوالات و درك چرايي علل شكست يا پيروزي ملتها، در نظريه هاي نويسندگان كتاب، مطرح شده است.

خلاصه كتاب چرا ملتها شكست ميخورند

اصلي ترين مفروضات و نتايج مطالعات اين كتاب

اين كتاب، اصلي ترين مفروضات قبلي را با ارايه نتايج مطالعات خود به چالش كشيده و آنها را با عناوين زير، رد كرده اند:

الف) معروف ترين مثال كتاب درباره نوگاس، شهري در سانتاكروز است كه قسمت شمالي آن در آريزوناي آمريكا و قسمت جنوبي آن در مكزيك است. نويسندگان، با بررسي تجارب طبيعي مردم اين شهر در محيط جغرافياي برابر و قوميت هاي يكسان در هر دو بخش، به اين نتيجه رسيده اند، قسمتي از اين شهر كه در آريزوناي امريكا قرار دارد داراي جنايات كمتر، تبهكاري كمتر، اميد و شادكامي بيشتر در زندگي، بهداشت عمومي بالاتر، وضعيت جاده هاي مناسبتر، ميانگين درآمد مالي مردم بيشتر و دور از هر گونه استبدادي انتخاباتي ست در حاليكه قسمتي كه در مكزيك واقع شده، در شرايطي كاملا برعكس قرار گرفته است.

چه عواملي باعث اين شدت از تفاوت در دو بخش شده است؟

اعتقادات نويسندگان، مبتني بر اين است كه كيفيت نهادها، علي الخصوص نهادهاي سياسي مهمترين عامل تعيين سرنوشت اقتصادي هر ملت است.

از ديدگاه آنها، عامل تفاوت فاحش اين دو قسمت در يك شهر، نهادهاي بسيار متفاوت در هر يك از آن هاست. آنها معتقدند، شرايط فرهنگي و شرايط جغرافيايي عوامل نابودي و پس روي كشورها نيستند بلكه نهاد سياسي يك كشور با توجه به چپاول گري، استثمار، فراگير بودن و غير فراگير بودن و ساير عوامل ميتواند در رقم زدن سرنوشت اقتصادي يك كشور كليدي ترين عامل باشد. البته در اين بين وجود كارخانه هاي مختلف در قسمت شمالي نوگاس از جمله عوامل ايجاد انگيزه و ثروت براي شهروندان مي باشد.

 

پيشنهاد ميكنيم مطالعه كنيد:
قانون پيشرفت و رشد در زندگي چيست و چگونه قادر به تغيير روند زندگي ماست؟

 

ب) در اين بخش از كتاب به يكي از نظريه هاي ماكس وبر جامعه شناس آلماني اشاره شده كه اعتقاد داشت “يكي از عوامل مهم هموار كردن مسير پيدايش جامعه صنعتي جديد در غرب اروپا، مذهب پروتستان و سيستم اخلاقي نشات گرفته از آن بوده است.”

البته فرايض فرهنگي ساختار متفاوتي دارند و صرفا در مورد مذهب نيستند، بلكه به مجموعه ارزش هاي اخلاقي و عقايد و … نيز دلالت دارند.

مثلا در كتاب اين طور بيان شده كه افراد زيادي هنوز معتقدند كه دليل فقر و بي پولي آفريقايي ها علاوه بر مقاومت آنها در برابر علم و دانش غربي ها، عدم اخلاق كاري شايسته ي آنهاست، همچنين به دليل اينست كه هنوز به جادو و سحر و خرافات گرايش شديدي دارند و يا مردم آمريكاي لاتين هرگز ثروتمند نميشوند چون مردم آن اصالتا و ذاتا  فقير، تنگدست و بي بندو بارند.

آيا نظريه فرهنگ نيز يكي از دلايل ناكامي و نا برابري ملتهاست؟

پاسخ اين سوال هم بله است، هم خير! ولي بيشتر به سمت خير متمايل است. بله، به اين جهت كه برخي از روش هاي اجتماعي كه با فرهنگ يكي شده اند، بسيار حائز اهميتند و تغيير دادنشان بسيار بغرنج  است. اما دليل اينكه بيشتر پاسخ خير است، اينست كه دين، ارزش هاي اخلاقي، مذهب و … هيچ اهميتي در درك ناكامي و نابرابري جوامع ندارند. به عنوان مثال مردم مكزيك در نوگاس با وجود فرهنگ يكسان، به دليل عدم كفايت دولت در مبارزه با قاچاق مواد مخدر و ايجاد يك سيستم حقوقي بي طرف، ميزان اعتماد كمتري نسبت به يكديگر دارند تامردم ايالات متحده و يا اينكه در قرن نوزده ميلادي، فرانسه كه كالتوليك نيز مي باشد با درهم آميختن كاركردهاي اقتصادي و شيوه هاي رشد انگليسي ها و هلندي ها به سرعت از لحاظ اقتصادي پيشرفت كرد.

يا ايتاليا كه مذهب متفاوتي دارد نيز به همان اندازه رشد كرده است. هرچه به طرف شرق مي رويم بهتر درمي يابيم كه مذهب و ارزش هاي اخلاقي هيچ نقشي در موفقيت اقتصادي شرق آسيا نداشته است. مثلا، اغلب مردم خاورميانه داراي مذهب اسلام هستند، اما دركويت كه داراي ثروتي مثل نفت است شاهد ثروتيم و در جوامعي كه نفت ندارند فقر بسيار مشهود است.

پس در اينجا نيز در ميابيم كه رابطه بسيارخفيفي بين فرهنگ و جنبه هاي مختلف آن با رشد اقتصادي وجود دارد.

ج) در سال ۱۹۳۵ ليونل رابينز، اقتصاددان انگليسي تعريفي از اقتصاد عنوان كرد كه سالها نظريات اقتصاددانان را تحت تاثير خود قرارداد، بدين شرح كه “اقتصاد علمي ست كه در آن بايد با صحيح ترين شيوه ي استفاده از حداقل منابع، نيازهاي اجتماعي هر فرد برطرف شود.” در واقع فرضيه جهالت، اعتقاد دارد كه اگر كشوري ثروتمند است حاكمان آن كشور علم و آگاهي و توصيه هاي بهتري براي استفاده از امكانات دارند و اگر كشوري فقير است دليل اينست كه حاكمان آن كشور دانش لازم  براي ارايه راهكارهاي مطلوب نداشته و از قبل سياست هاي اشتباه اتخاذ نموده اند.

 اما آيا ميتوان نا آگاهي حكمرانان يك كشور را، علت شكست آن دانست؟

مثالي درباره كشور غنا در كتاب است كه ميگويد، سياست هاي اتخاذ شده رهبر غنا كه با شكست مواجه شده بود، بيشتر به طور آگاهانه و از روي عمد براي توسعه صنايع دولتي بود نه نا آگاهي و غفلت، چرا كه با وجود مشاوران برجسته و اقتصادداناني چون توني كليك، او از روش هاي صحيح اقتصادي آگاه بوده ولي با علم به اين موارد، براي بقا، دوام و حمايت سياسي بيشتر، چنين سو مديريت ها و سياست هاي غلطي را در پروژه ها، منابع و كارخانجات داخلي غنا در پيش گرفت كه منجر به زوال اقتصادي پايدار آن ملت شد.

پس اگر كشور فقيري به يكباره ثروتمند ميشود و يا كشور ثروتمندي به يكباره فقير، نمي توان گفت دليل آن افزايش يا كاهش دانش و جهالت و آگاهي حاكمان آن است.

به اعتقاد نويسندگان، وجود دانش و تخصص در كنار مديريت كابردي براي حكمرانان جوامع الزاميست ولي از دلايل انحطاط آنها نمي باشد. البته در اين خصوص، همچنان نظريه هاي متفاوتي وجود دارد.

در ادامه نويسندگان پس از رد مفروضات رقباي خود، تحقيقات خود را به دو دسته مطرح مي كنند:

آنها معتقدند، نهادهاي سياسي فراگير عامل اصلي بوجود آمدن نهاد هاي اقتصادي فراگير هستند، يعني موسسات اقتصادي، انگيزه هاي اقتصادي ايجاد ميكنند مثل تحصيل، پس انداز، سرمايه گذاري، نوآوري و  از آن طرف نهادهاي سياسي مشخص ميكنند كه با اين انگيزه هاي اقتصادي، افراد شيوه زندگي و مسير درست را براي خود انتخاب مي كنند كه به آن عملكرد چرخه ي تكاملي گفته مي شود.

البته در بخش هايي از كتاب به نقش ويژه ي رسانه ها اشاره شده است، به اعتقاد نويسندگان كتاب، رسانه ها در افزايش قدرت به طيف وسيعي از جامعه و نقش آنها در شكل گيري و تداوم چرخه تكاملي نقش مهمي دارند.

ولي نهاد هاي اقتصادي پس از روي كار آمدن، كه از حاميان و محافظان اصلي نهاد هاي سياسي هستند، در نهايت بسترهاي خلاقانه ي ويران سازي آنها را نيز فراهم مي كنند. مثلا “عملكرد قدرت، توسط سياستمداران جوامع نشان مي دهد، كه آنها با سوءاستفاده از آن فقط به دنبال افزايش ثروت و منافع شخصي شان هستند، يا با استفاده درست از آن، خدمتكار مردم هستند ” در خصوص نهادهاي فراگير و غير فراگير به يكي از مثالهاي كتاب در خصوص كره شمالي و كره جنوبي مي پردازيم.

در اين بخش به روشني عنوان شده است كه «وجود قوانين موثر بر كارايي اقتصاد، انگيزه ها و دلايل شخصي مردم جوامع و نهادهاي مختلف، موفقيت يا عدم موفقيت اقتصادي را به همراه دارد» مثلا نوجواني كه در كره شمالي تحصيل مي كند حق بروز هيچ خلاقيتي را ندارد، در تحصيلات جز تبليغات مربوط به نظام كشور، مهارت خاصي به او آموزش داده نمي شود، اجازه كارآفريني ندارد، در فقر و نا اميدي بزرگ مي شود، بدون دسترسي به رايانه، به محض اتمام تحصيلات بايد ده سال به خدمت ارتش كند، حق مالكيت بر مايملك خود را نداشته و به عنوان يك فرد از حق و حقوق بشري خود نيز به درستي آگاه نيست. برخي نيز براي گذران زندگي بطور غير قانوني فعاليت هاي اقتصادي انجام ميدهند.

 

پيشنهاد ميكنيم مطالعه كنيد:
خلاصه كتاب اثر مركب

 

اما در مقابل، كره جنوبي در شرايطي كاملا معكوس قرار دارد و اجازه شركت مردم در تمام فعاليت هاي اقتصادي را داده و از مهارت و استعدادشان بيشترين  بهره را ميبرد و به آنها اين فرصت را مي دهد كه بر اساس تمايلات خود، دست به انتخاب آگاهانه بزنند. آنها از حق و حقوق بشري خود آگاه بوده و اموال خصوصي شان در امنيت مي باشد، همچنين ارايه كليه خدمات براي عموم به يك شكل مي باشد و امكان ورود فعاليت جديد و انتخاب دوره شغلي مناسب با مهارت افراد نيز آزادانه و بين همه يكسان است. كاملا روشن است كه نهاد اقتصادي فراگيري چون كره جنوبي، باعث رشد فعاليت هاي اقتصادي و رفاه اجتماعي شده و نهاد غير فراگير يا استخراجي مانند كره شمالي با سركوب، غارت اموال و استعداد مردمش عامل ناكارآمدي اقتصادي است.

نهادهاي فراگير، در جوامعي كه استعداد افراد را كشف و به آنها ميدان مي دهد تا به نيروهاي مفيد و مثبت تبديل شوند، بهترين خروجي را در طول تاريخ خود دريافت كرده اند. به عنوان مثال بيل گيتس، شخصي با استعداد در زمينه فناوري اطلاعات، داراي مهارتهاي بسيار در آن زمينه كه كشورش در نهايت به استعداد او پاسخ مثبت داده و ضمن اجازه ي تاسيس سهل شركتش با از ميان برداشتن موانع، امكان بكارگيري افراد متخصص با تامين مالي توسط ساير نهادها به او اعتماد كرده بود، ضمن تحقق اهداف شخصي اش در پيشرفت كشورش بين ساير جوامع نقش بسزايي داشته است. مثل ساير افرادي چون استيو جابز، پل نيومن، استيو بالمر و … همچنين اين افراد به واسطه حمايت نهادهاي سياسي و اقتصادي از آنها، هرگز نگران به مخاطره افتادن منافعشان با تغيير قوانين كشور يا تغيير سياستمداران نبودند.

“در اينجا درك مي كنيم كه از نظر نويسندگان اين نكته كه” در جوامع پيشرفته،  قدرت سياسي بطور مناسب و مساوي بين شهروندان تقسيم شده و از طرفي نهادهاي اقتصادي، انگيزه هاي اقتصادي هرچه بيشتر را به آنها ارايه مي كنند.” يكي از نويسندگان كتاب در گفت و گويي اعلام ميكند كه:” ملتها زماني به رشد و توسعه مي رسند كه قوانين اقتصادي و سياسي به گونه اي خلق شوند كه به هر فرد بسته به گنجايش و استعدادش، براي ابتكار عمل و توسعه كشورش، آزادي عمل داده شود.”

پس در نتيجه مي توان فهميد، هدف اصلي كتاب اين است كه اثبات كند همانگونه كه نهادهاي اقتصادي در رشد و انحطاط جوامع نقش مهمي دارند نهادهاي سياسي نيز در اين زمينه نقش بسزايي دارند و تعامل بين اين دو نهاد، عامل اصلي و تعيين كننده اي مي باشد.

كتاب به اين موضوع اشاره مي كند كه همه نهادهاي اقتصادي فراگير و غير فراگير تحت سلطه ي سياست و به وسيله خود جامعه خلق مي شوند.

در اصل سياست و بازي هاي سياسي جوامع، از تعيين كنندگان اصلي قدرت، موفقيت و يا ناكامي آنها مي باشند.

سياست، در جوامع مشخص مي كند كه قدرت در دست چه شخص و اشخاصي باشد، دولت چطور انتخاب شود، انگيزه ها چگونه مديريت شوند و قدرت براي چه اهدافي صرف شوند. اگر قدرت و تقسيم آن محدود شود، رژيم مستبدانه روي كار مي آيد، آنگاه نهادهاي سياسي تماميت خواه مي شوند و هر شخصي كه حكومت را بدست بگيرد بدون در نظر گرفتن ملت و رشد اقتصادي جمعي، مي تواند با پول دولت، نهادهاي اقتصادي را براي هرچه بيشتر كردن اموال و قدرت خود تحت اختيار گيرد، كه همانطور كه پيشتر اعلام شد جامعه اي با نهاد سياسي استثماري ايجاد ميشود. از طرفي نويسندگان اين كتاب، نهادهاي سياسي اي كه قدرت خود را به صورت عمومي در كل جامعه و بطور يكسان بين همه منتشر مي كنند را، يك نهاد سياسي كثرت گرا مي دانند.

در اين جوامع، بجاي آنكه قدرت در اختيار يك فرد يا تعداد محدودي از افراد باشد و در يك نقطه متمركز شود در اختيار طيف گسترده اي از مردم قرارمي گيرد. تا به اينجا كاملا واضح است كه نويسندگان تلاش مي كنند بگويند، اتصال بسيار نزديك و فشرده اي بين نهادهاي اقتصادي فراگير و نهادهاي كثرت گرا حاكم است. اما با كمي تامل مي توان فهميد كه علاوه بر كثرت گرايي نهادهاي سياسي، عواملي چون:

  1. نيروي مكفي
  2. توانايي تمركز دولت
  3. قدرت مطلوب

از ديگر عوامل تعيين كننده مي باشند. مصداق آن استدلال معروف كه “وقتي كشوري قواي آن را نداشته باشد كه در نهايت تشويق مردم به مشاركت آزادانه در فعاليت هاي اقتصادي اش، قدرت خود را به طور متمركز هدايت كند، آن جامعه دير يا زود در ورطه ي بحران غرق خواهد شد.”

چرا همين نيروهاي مولد و موتورهاي شكوفايي نبايد هميشه انتخاب شوند؟

تا اينجا به اين نتيجه رسيديم كه جوامعي اصولا در فعاليت هاي اقتصادي رفوزه مي شوند كه، نهادهاي سياسي غير فراگير يا همان نهاد استخراجي را بر مي گزينند، اما براي پيشرفت و كسب ثروت بايد انگيزه هاي لازم در افراد وجود داشته باشد. ولي در عين حال اين پرسش وجود داردكه آيا همه مردم وسياستمداران خواهان پيشرفت ملت مي باشند؟ برخي از حاكمان جوامع با ديكتاتوري محض ضمن مشاهده فقر در زندگي افراد جامعه، تمام ثروت را براي خود انتخاب ميكنند، از طرفي عموم يا گروهي از مردم نيز با مشاهده ي اين استبداد، خواهان ثروت و شكوفايي اقتصادي ملتشان مي باشند. مسئله اصلي اين است كه بر سر نهادهاي مختلف اقتصادي هر ملتي، عموما مقاومت و جدال وجود دارد.

در جريان صنعتي شدن انقلاب انگلستان، ساختاري براي پيشرفت گذاشته شد كه مخالفان بسياري به همراه داشت، اين مخالفت ها از كوته فكري ويا ناآگاهي نبود، بلكه متاسفانه از روي يك منطق كاملا خاص بود. ماشيني شدن، تغيير زير بنايي فناوري و رشد اقتصادي يكباره، همراه با چيزي بود كه اقتصاددان معروف جوزف شومپيتربه آن نام تخريب خلاقانه داد. ساختارهاي جديد، جايگزين ساختارهاي كهنه شد. بخش هاي اقتصادي جديد منابع را از بخش هاي قديمي به سوي خود جلب كرد. به واسطه ي ماشيني شدن و فناوري جديد، ماشين ها و مهارت هاي آن موقع كنار گذاشته شد.

به اعتقاد نويسندگان، اين فرايند توسعه اقتصادي، عامل تعيين كننده ي برنده و بازندگان اين بازي خواهد بود و پايه ي مخالفت با نهادهاي اقتصادي فراگير اصولا، ترس و هراس  از همان «تخريب خلاقانه» مي باشد و قدرتمندان اغلب در مقابل پيشرفت اقتصادي و موتورهاي شكوفايي موضع مي گيرند. رشد اقتصادي صرفا فرايندي نيست كه در آن متخصصان تحصيلكرده يا ماشين آلات بهتر دخيل باشند، بلكه يك فرايند ساختار شكن و تحول گرا مي باشد كه در آن تخريب خلاقانه به صورت وسيع اتفاق مي افتد.

خلاصه كتاب چرا ملتها شكست ميخورند

*اين برد و يا رشد زماني رخ مي دهد كه:

بازندگان سياسي (افرادي كه قدرت سياسي خود را در خطر مي بينند) و بازندگان اقتصادي (افرادي كه اختيارات اقتصادي داشته و در اثر اين رشد، آن را از دست مي دهند) مانع بروز آن، نشوند.

 

پيشنهاد ميكنيم مطالعه كنيد:
خلاصه كتاب قدرت عادت چارلز دوهيگ

 

ازديگر تئوري هاي مهم ديگر كتاب،  تاثير برهه هاي سرنوشت ساز در كنار تفاوت هاي كوچك به حركت كشورها به سمت نهادهاي فراگير و استثماري است. البته نويسندگان در واقع تاريخ مختلف جوامع را، از علل اين تفاوت بر شمرده اند، چرا كه در هر ملتي، دوره هاي سازنده و سرنوشت سازي وجود داشته كه متفاوت با ملت ديگر بوده و از عوامل اصلي تغيير، تحول و دگرگوني هاي نهادي در طول تاريخ هر ملت است.

به عبارتي در اين بخش از كتاب اينگونه عنوان شده است كه يك دوره ي زماني مهم وسرنوشت ساز، همانند يك شمشير دولبه است كه باعث تحول و تغيير جهتي برق آسا، در مسير گذر يك ملت مي شود.

از يك طرف قادر است مانند انگلستان امكان شكوفايي به نهادهاي فراگير داده و استثمار را شكست دهد، از سوي ديگر مي تواند چيزي شبيه تقويت استثمار و موج دوم رژيم ارباب رعيتي در اروپاي شرقي  شود.

*نتيجه گيري كلي كتاب، نظرات و انتقادات صاحبنظران*

از نظر نويسندگان سياست مهم است و يك دولت بد مي تواند توسعه را از بين ببرد و در توسعه يك ملت، اصلاحات سياسي بر اصلاحات اقتصادي ارجحند.

آنها معتقدند، براي مردم سالاري و دستيابي به جامعه اي قدرتمند و تامين منافع، مردم به صورت گروهي و با همبستگي بايد عمل كنند و ختم شدن قدرت به يك گروه خاص كه از موانع شكوفايي مي باشد را از بين ببرند.

از نظر آنها، حركت مردم كشورهاي در حال توسعه به صورت پاندولي است، در ابتدا قدرت محدود به يك فرد يا گروه خاصي از افراد از بين مي رود، براي مدت زيادي مردم سالاري روي كار مي آيد، سپس مجددا قدرت به دست آن گروه خاص مي افتد.

همچنين از نظر وي، نويسندگان داراي دو ديدگاهند:

  1. در رشد اقتصادي جوامع، نهادها اهميت ويژه اي دارند.
  2. اين نهادها، صرفا نهادهاي مورد نظر مسئولين سياسي است.

اما خوانندگان پيام اصلي آن ها را آنطور كه بايد، متوجه نشده اند. ضمنا در اين كتاب، هيچ تفاوتي خاص و جديدي بين مفهوم (استخرجي) و (محدود يا باز) كتاب داگلاس نورث نيست و به جز تفاوت در موضوع “سياست” فرق بسياري بين اين كتاب و كتاب داگلاس نورث نمي بينيم.

  از نظر آنها سياست قدرت برتر است و به خوبي اهميت نهادهاي مستعمره اي و ساير نهادها را نشان داده اند ولي مشكلي كه وجود دارد ساده نگاري و اغراق بيش از حد در بيان ديدگاه هايشان در خصوص نهادهاست.

همچنين آنها از يك طرف اعتقاد دارند نهاد سياسي فراگير يعني نشر وسيع تر قدرت سياسي، و از طرفي در بخش هاي ديگر كتاب، بر آن محدوديت گذاشته اند. از نظر آنها دولت قوي مي تواند موجب صلح شود و زير ساخت هاي زيادي فراهم كند و معتقد اند، قدرت يك دولت توسط حاكمان نخبه شكل مي گيرد. اما ايرادي كه اينجا وارد است اينست كه آنها فراموش كرده اند، قدرت يك دولت، صرفا به قدرت و تخصص حاكمان آن بستگي ندارد بلكه به منابع مالي مناسب و ظرفيت آن ها نيز وابسته است. آنها دليل عقب ماندگي آفريقا را نبود يك دولت قدرتمند مركزي مي دانند ولي تراكم كم جمعيت،كمبود باران در صنعت كشاورزي، نقش جغرافيا، نبود رودخانه براي حمل و نقل، وفور بيماري و كمبود معدن در آفريقا را در نظر نگرفته اند.